
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت7 از داستان به ادامه مراجعه کنید

روز بعد ... ساعت ده صبح
جیم رفت بیرون تا واسه صبحونه چیزی تهیه کنه و طبق عادت همیشگیش روزنامه هم گرفته بود
ـ رزااا ... بیدار شو ... تو بیداری ؟
ــ اوهوم ... سلام
ـ سلام ... بیا صبحونه بخور
ــ اومدم
بعد از خوردن صبحونه رزا رفت تلویزیون تماشا کنه و جیم هم مشغول خوندن روزنامه شد ... با خوندن یکی از مطلبای روزنامه جا خورد و زد زیر سرفه و فقط سرفه میکرد
ــ اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟؟
سرفه های جیم اجازه جواب دادن به سؤال رزا رو نمیداد ... رزا از جاش بلند شد و یه لیوان آب برای جیم آورد ... جیم لیوان آب و خورد
همراه با سرفه ـ ممنونم
اما هنوز جیم سرفه های پشت سر هم و الکیش تموم نشد
ــ نمیخوای بگی چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جیم اون مطلبی که خونده بود رو به رزا اشاره کرد
ــ باشه الآن میخونمش
رزا روزنامه رو از جیم گرفت در حال خوندن مطلب بود ( قتل دختری جوان توسط رزا کری ...) که با دیدن این مطلب باعث شد که حال رزا رو کاملاً خراب کنه
ـ آههه
بعد نگاهی به رزا انداخت و تو چشمای رزا ذل زد
ــ من ؟ ... کار من نیست ... قسم میخورم ... تنها در جواب رزا یه پوزخند زد
ــ من نیستم ... باور کن جیم ... کار من نبوده ...
ـ هع حتما اونم عکسه منه که پای تیتر روزنامه زدن ؟ هان ؟ ... با توأم ...
رزا تنها حالت دیوونگی داشت و تو چشماش اشک حلقه زده بود تموم احساس عجیبشو با جیغ بلند خواست خالی کنه ... اما هیچ فایده ای نداشت
ـ ... اوهم هِــــــــــــــــــــــــــه ...
تموم اون روز صدای گریه ی همون دختر نمیذاشت جیم لحظه ای آروم بمونه ... این همه صدا ... این همه شلوغی و همهمه توی تنهایی جیم داشت دیوونش میکرد تا باعث شد قابی که روی میز بود که تموم خاطرات خوش بچگیشو یادش میاورد رو بزنه زمین و بشکنه
با داد ـ خفه شید دیگه
جیم با گریه از جاش بلند شد تا بره از اتاقش بیرون حس کرد تموم این صدا ها تنها از اتاق خواب باشه ... از تخت اومد پایین پاهاشو گذاشت روی شیشه خورده هایی که با شکستن قاب عکس روی زمین ریخته شده بود و پاهاش پاره شد و خونش چکید روی عکس
ـ آخخخخخخ ...
بعد آروم نشست روی زمین و خورده شیشه هارو از روی زمین برداشت و شیشه رو از توی پاهاش کشید بیرون
ـ ای وای من ...
صدای جیغ،گریه،صدای دعوا،قدم برداشتن ... با صدای قدم زدن یه سایه سفید از پشت در اتاق خواب رد شد ... یه ترسی توی وجود جیم بود ... جیم نه میتونست با زخم پاهاش تکون بخوره نه هیچ فقط سعی میکرد با ترسی که توی وجودش داشت کنار بیاد ... جیم توی خودش بود و صدای در باعث شد که از جاش بپره ...
ــ میتونم بیام تو ؟
جیم لحظه ای چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید
ـ رزا ؟
ــ میگم میشه بیام تو ؟
ـ آ ... آره بیا
با وارد شدن رزا داخل اتاق باعث شد که تموم صداها قطع بشه و جیم لحظه ای رو آروم بمونه
ــ پـ پاهات چی شده ؟
ـ چیز خاصی نیست
ــ خوبی ؟
ـ آه آره خوبم
رزا بلند شد و با خودش مواد ضدعفونی کننده و باند آورد
ــ جیم
ـ بله ؟
ــ حس میکنم ترسی تو وجودته ... نمیخوای بگی چی شده ؟
ـ تـ ترس ؟ نـه هیچی نشده ... پیشم بمون اینطوری آرومم ...
در حالی که کلی علامت سؤال و تعجب دور سر رزا میچرخید از جاش بلند شد
ــ منظورت و نفهمیدم ... میتونی بهتر توضیح بدی ؟
ـ گفتم که تو باشی آرومم ... من باور میکنم که کار تو نبوده ... تو روح لطیفی داری اینکارا بهت نمیاد
ــ بازم منظورت و نفمیدم
ـ رزا من باورت دارم
ــ منظورت چیه ؟ بیخیال ... پاهات و بیار بالا تا ضدعفونی کنم
ـ راستشو بخوای ... راستشو بخوای ... اونا نمیذارن که من آروم چشمام و رو هم بذارم ...
ــ در مورد چی صحبت میکنی ؟ ... اونا کین ؟ ... منظورت خونوادته ؟؟؟... خب ... خب تو میتونی بهشون زنگ بزنی
ـ نـ نه ... دارم از همین خونه صحبت میکنم ... این همه صدای جیغ و همهمه ... صدای قدم برداشتن توی اتاقا و کل خونه ...
ــ من و باش به کی گفتم مواظبم باشه ... ناامیدم کردی ... راستی ... تو مدارک من و ندیدی ؟؟؟؟؟
ـ مدارکت ؟!!!!!!!
ــ آره ... داشتم بند کفشمو میبستم روی پله های حیاط جا گذاشتم
ـ من توی حیاط رفتم اما چیزی ندیدم
ــ چطور ممکنه ؟ ... من همونجا گذاشتمشون
ـ از این به بعد حواستو بیشتر جمع کن ... حالا ببین چیکارشون کردی
ــ ... نمیدونم کل خونه رو گشتم ... تا رسیدم اتاق تو ... انگار اینجام نیست
ـ اگه دیدمش میدم بهت... تا الآن که ندیدم
ــ ممنونم ... خب اینم از باند پاهات
ـ ممنون
صدای شکستن یه چیزی از توی آشپزخونه توجه جیم و رزا رو به خودش جلب کرد
جیم و رزا:صدای چی بود ؟؟؟؟؟
ـ دنبال من بیا
ــ پاهات ... تو نمیتونی با این پاهات تا آشپزخونه رو بیای
ـ مواظبم ... بلند شو
ــ این صدای چیه ؟؟
ـ صدای گریه ی اون دخترس بازم ... هع بیخیال
ــ جیم ... تو بگو ما میتونیم انقدر بیخیال این اتفاقای عجیب تو این خونه بشیم ؟ ها ؟
ـ آههههه منکه گفتم کنار میام باهاشون ... نمیتونم کارامو عقب بندازم
جیم و رزا دوتاییشون رفتن آشپزخونه با دیدن اون صحنه حسابی تعجب کردن ... یه لیوان شکسته با کلی خون دور و ور لیوان
ــ این یعنی چی ؟
بعد جیم و رزا نگاهی بهم انداختن ... جیم شونه هاشو داد بالا
ـ توجه نکنی به این مسئله ها بهتره ...
ــ انقدر بیخیالی تو ؟
صدای بسته شدن در اتاق خواب باعث چند لحظه سکوت تو این خونه شد
با خنده ــ رفت اتاقت ... همون دختره رو میگم ... حالا کیه تو میشه ؟؟؟؟؟
ـ مرض ...
ــ ها !!!!!!!
ـ پووووف
ــ آههههه ... الآن باید چیکار کرد ؟
جیم شونه هاشو داد بالا
ـ نمیدونم
ــ آخر بلایی سرمون میاد بخدا ...
ـ اوهم ... رزا میتونم ازت یه خواهشی بکنم ؟
ــ بگو
ـ من میخوام واسه یه کاری از خودم عکس قدی بگیرم ... اما نمیتونم ... میتونی چند تا عکس بگیری ازم ؟؟؟؟
ــ باشه حتما
جیم خودشو واسه عکسا آماده کرد و رزا چند تا عکس از جیم گرفت
ــ عالی شدن ... ده تا عکس گرفتم ... بیا ببین کدوم بیشتر به کارت میاد ؟
جیم رفت کنار رزا وایساد واسه انتخاب عکس ... تموم عکسارو دیدن اما یکی از عکسا توجه جیم رو به خودش جلب کرد ...
ــ همین خوبه ؟
ـ صبر کن ... عکسای قبل و بیار
ــ خوشت نیومد ؟ باشه
بعد رزا دوباره عکسارو آورد اما وقتی جیم و رزا اون عکس و با دقت بیشتری دیدن ترس وجودشون رو فرا گرفت
ـ زوم کن عکس رو
ــ اینم زوم
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید
به سایت ما هم یه سر بزنید
پاسخ:سلام... باشه حتماً